گفتی دوستت دارم و رفتی . من حیرت کردم . از دور سایه هایی غریب می آمد از جنس دلتنگی و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق . با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت. گفتم عشق را نمی خواهم .ترسیدم و گریختم . رفتم تا پایان هرچه که بود و گم شدم.واین ها پیش از قصه ی لبخند تو بود.
جای خلوتی بود . وسط نیستی . گفتی:« هستم.» نگریستم ، اما چیزی نبود.گفتم : « نیستی.» باز گفتی:« هستم.» بر خود لرزیدم ودردل گفتم نه ، نیستی. این جا جز من کسی نیست . بعد انگار گرمای تو در دلم ریخت . من داغ شدم ، گرگرفتم تا گیج شدم.بعد لبخند زدی و من تسلیم شدم.گفتم:« هستی ! تو هستی! این من هستم که نیستم.» گفتی : « غلطی.» و این هنوز پیش از قصه ی دست های تو بود.
وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه. از پاره ابرهای هجرباران شوق می بارید و این تکه گوشت افتاده در قفس قفسه ی سینه ام را آتش می زد. ومن ذوب می شدم و پروانه ها نه، فرشته ها حیرت می کردند .و این وقتی بود که هنوز دست هایت انگشتا ن ام را نبوییده بودند.
و تو رفتی از پیش من و ندیدی خرد شدنم را ... .
« تو هنوز هم برای من هستی »
عید آمد
عيد آمد و ما خانه خود را نتكانديم
ديديم كه در كسوت بخت آمده نوروز
هر جا گذرى غلغله شادى و شورست
آفاق پر از پيك و پيام ست، ولى ما
احباب كهن را نه يكى نامه بداديم
من دانم و غمگين دلت، اى خسته كبوتر
صد قافله رفتند و به مقصود رسيدند
ماننده افسونزدگان ره به حقيقت
از نه خم گردون بگذشتند حريفان
طوفان بتكاند مگر «اميد» كه صد بار
گردى نسترديم و غبارى نفشانديم
از بيدلى او را ز در خانه برانديم
ما آتش اندوه به آبى ننشانديم
پيكى ندوانديم و پيامى نرسانديم
و اصحاب جوان را نه يكى بوسه ستانديم
سالى سپرى گشت و ترا ما نپرانديم
ما اين خرك لنگ ز جوئى نجهانديم
بستيم، و جز افسانه بيهوده نخوانديم
مسكين من و دل در خم اين زاويه مانديم
عيد آمد و ما خانه خود را نتكانديم
_______________________________
هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز
آرزومند آرزوهایتان
انتظار
امروز من ايستاده ام
امروز باز هم يک انتظار
در دلم هر لحظه سودايي ديگر است
در وجودم هر زمان شوق رسيدن
آرزوي پر زدن
انتظار ديدن است
گاه گاهي در آسمان چشم تو پر مي زنم
يا که گاهي در خيالت مي رسم
ديدنت
ديدنت اما برايم مثل يک افسانه ي ديرينه است
بر تمام ميله هاي اين قفس
اين قفس از جنس خاک و لحظه ها
رنگ آبي مي زنم
رنگ آبي، رنگ آرزوهاي من است
رنگ آبي، رنگ عشق
رنگ آبي، رنگ توست
در وجودم شوق تو باز شعله مي کشد
در درونم آتشي از مهر تو
باز هم خرمني از عشق برپا می کند
با تمام خستگی
هر روز من استاده ام
بر سر آن کوچه باغ مهربانی
باز هم من استاده ام
در دلم تنها و تنها يک نوا
يک موج، يک فرياد
باز هم يک انتظار
باز هم يک انتظار
آرزوند آرزوهايتان
آه تنهایی
ای همیشه در کمین من
پشت این چشمان زردت
از چه لذت می بری در من؟
...
آسمان آبیست
روزها با پرتو خورشید مهمانیست
در سکوت خواب من
شبهای مهتابیست
با خدا هر روز
می گوییم و می خندیم
حس خوب زندگی در قلب من جاریست
پس چرا
من سایه ی سرد تو را
هر روز می بینم؟
...
آه تنهایی
از چه عصیان می کنی در من؟
خسته ام دیگر
خسته از این طرح پر تشویش
ای همیشه در کمین لحظه ها برخیز
من تو را امروز
با امید تازه ایی
تدفین خواهم کرد.
آرزو مند آرزوهايتان
تا خدا هست که هميشه هست
دل به دست غم و نا اميدی مسپار .
تا خدا هست و نمرده است که هرگز نمی ميرد
در هيچ شرايطی خود را بيچاره مشمار
ای آنکه گشاينده هر بنده تويی اين عزت من بس که خداوند تويی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برام دعا کنيد .
آرزومند آرزوهايتان
نقل است که درويشی درآن ميان از
او( حلاج ) پرسيد که عشق چيست ؟
گفت : امروز بينی و فردا بينی و پس
فردا بينی ؛ آن روزش بکشتند و ديگر
روزش بسوختند و سوم روزش به باد
بردادند ؛ يعنی عشق اين است .
برگرفته از تذکرة الاوليا؛ شيخ فريدالذين عطار نيشابوری
آرزومند آرزوهايتان
بهار
نوبهار است و بود پر گل و شاداب چمن
همه گل ها بشکفتند بغير از گل من
حيف باشد دل آزرده به نوروز غمين
اين من امروز شنيدم ز زبان سوسن
هفت شين ساز مکن جان من اندر شب عيد
شکوه و شين و شعب شهقه و شور و شيون
هفت سين ساز کن از سبزه و از سنبل و سيب
سنجد و ساز و سرود و سمنو سلوی و من
هفت سين را بيکی سفره ی دلخواه بنه
هفت شين را بدر خانه بد خواه افکن
صبح عيد است برون کن ز دل اين تاريکی
کاخر اين شام سيه خانه نمايد روشن
رسم نوروز بجای آور و از يزدان خواه
کاورد حلت ها باز به حالی احسن
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هر روزتان نوروز نوروزتان پيروز

آرزومند آرزوهايتان
آرام جان
رفت و دريغا از برم آرام جانم ميرود
همراه او با کاروان از تن روانم ميرود
هرگز ندارم طاقتی از بهر دوری ساعتی
اندر پی اش فرياد ها تا آسمانم ميرود
شد در گلو بغضم گره از بخت خود دارم گله
ای وای من ای وای دل آرام جانم ميرود
من تا سحر زاری کنم از ديده خون جاری کنم
چون بنگرم از پيش من آن دلستانم ميرود
تنها نگريد ديده ام تنها نسوزد سينه ام
آتش به جان زين رفتنش تا استخوانم ميرود
ای وای من ای وای من ای وای دل ای وای دل
آرام جانم ميرود گويی که جانم ميرود
آرزومند آرزوهايتان
ای عشق
برو ای عشق میازارم بیش
از تو بیزارم و از کرده خویش
من کجا واین همه رسوایی ها
دل دیوانه و شیدایی ها
من کجا واین همه اندوه کجا
غم سنگین چنان کوه کجا
من پرستوی بهاران بودم
عالمی روح و دل و جان بودم
تا تو ای عشق به دل جا کردی
سینه را خانه ی غم ها کردی
سوختی بال و پر و جانم را
آرزوهای فراوانم را
دل من خانه رسوایی نیست
غم من نیز تماشایی نیست
کودک مکتب تو جانم سوخت
عشق من گرم دل و جانش کرد
چشمم آموخت به او مستی را
پا نهادن به سر هستی را
بافت با تار امیدم پودش
برد از یاد و نبود و بودش
بوته خشک بیابانی بود
غافل از عالم انسانی بود
اشک شب گشتم و آبش دادم
سنبلش کردم و تابش دادم
آنچه در جان دلم بود صفا
ریختم در دل و جان به وفا
رشته مهر به پایش بستم
تا بگیرد به محبت دستم
تا بتی ساختم از روی نیاز
شد مرا مایه امید دراز
رنگ اندوه به چشمانش بود
در محبت گرو اش جانش بود
روز او بی رخ من روز نبود
به شبش شمع شب افروز نبود
قصه می گفت ز بیماری دل
زغم هجر و گرفتاری دل
زانکه شب تا به سحر بیدار است
باوردم شد که گرفتار دل است
بس که می گفت بیمار دل است
عشق رویایی او فامم کرد
شور دیوانگی اش رامم کرد
پای تا سر همه امید شدم
شعله ور گشتم و خورشید شدم
نرگس فتنه گرش دامم کرد
عشق او منبع الهامم شد
پر از او بودم و جادو بودم
یا نمی دانم که خود را بودم
نقش او بود همه اشعارم
خنده هایم نگهم گفتارم
خوب چون دید گرفتار دلم
آفتی شد پی آزار دلم
قصه ی عشق فراموشش شد
کر ز گفتار دلم گوشش شد
عهد و پیمان همه از یاد ببرد
رنگ اندوه ز چشمانش رفت
لطف و پاکی ز دل و جانش رفت
شد سراپا همه تزویر و ریا
مرد در سینه او مهر و وفا
دگر او مایه امیدم نیست
آرزوی دل نومیدم نیست
آه ای عشق ز تو بیزارم
تا ابد از غم دل بیمارم
برو ای عشق میازارم بیش
از تو بیزارم و از کرده خویش .
آرزومند آرزوهايتان