نمایش تبلیغ
 
ساخت وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگها
 

غبار غم

وبلاگ من


خانه
آرشيو

پست الكترونيك

لوگو







دوشنبه، 31 اردىبهشت، 1386

تو هنوز هم برای من هستی


گفتی دوستت دارم و رفتی . من حیرت کردم . از دور سایه هایی غریب می آمد از جنس دلتنگی و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق . با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت. گفتم عشق را نمی خواهم .ترسیدم و گریختم . رفتم تا پایان هرچه که بود و گم شدم.واین ها پیش از قصه ی لبخند تو بود.

جای خلوتی بود . وسط نیستی . گفتی:« هستم.» نگریستم ، اما چیزی نبود.گفتم : « نیستی.» باز گفتی:« هستم.» بر خود لرزیدم ودردل گفتم نه ، نیستی. این جا جز من کسی نیست . بعد انگار گرمای تو در دلم ریخت . من داغ شدم ، گرگرفتم تا گیج شدم.بعد لبخند زدی و من تسلیم شدم.گفتم:« هستی ! تو هستی! این من هستم که نیستم.» گفتی : « غلطی.» و این هنوز پیش از قصه ی دست های تو بود.

وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه. از پاره ابرهای هجرباران شوق می بارید و این تکه گوشت افتاده در قفس قفسه ی سینه ام را آتش می زد. ومن ذوب می شدم و پروانه ها نه، فرشته ها حیرت می کردند .و این وقتی بود که هنوز دست هایت انگشتا ن ام را نبوییده بودند.
و تو رفتی از پیش من و ندیدی خرد شدنم را ... .

« تو هنوز هم برای من هستی »




 


پنجشنبه، 2 فروردين، 1386

عيد آمد

عید آمد

عيد آمد و ما خانه خود را نتكانديم
ديديم كه در كسوت بخت آمده نوروز
هر جا گذرى غلغله شادى و شورست
آفاق پر از پيك و پيام ست، ولى ما
احباب كهن را نه يكى نامه بداديم
من دانم و غمگين دلت، اى خسته كبوتر
صد قافله رفتند و به مقصود رسيدند
ماننده افسونزدگان ره به حقيقت
از نه خم گردون بگذشتند حريفان
طوفان بتكاند مگر «اميد» كه صد بار
گردى نسترديم و غبارى نفشانديم
از بيدلى او را ز در خانه برانديم
ما آتش اندوه به آبى ننشانديم
پيكى ندوانديم و پيامى نرسانديم
و اصحاب جوان را نه يكى بوسه ستانديم
سالى سپرى گشت و ترا ما نپرانديم
ما اين خرك لنگ ز جوئى نجهانديم
بستيم، و جز افسانه بيهوده نخوانديم
مسكين من و دل در خم اين زاويه مانديم
عيد آمد و ما خانه خود را نتكانديم
_______________________________
هر روزتان نوروز    نوروزتان پیروز

آرزومند آرزوهایتان




 


سه شنبه، 10 مرداد، 1385

حديث آمدن

حدیث آمدن

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

و میان من و تو فاصله جا میگیرد

من در این دشت جنون تنهایم

من از این فاصله ها بیزارم

و دراین گستره فاصل ها می میرم

من میان شب و روز

در تن خشک زمین

من میان صحرا

و میان جنگل

همه جا یکه و تنها

خسته از جور زمان

با تنی خورده به جان زخمی چند

میزنم بانگ که وای

هستی ام رفته بباد

ضجه ام را که شنید ؟

جای دل ، تنگ تر از مشت منست

قصه آمدنت باد هواست

با تو بودن دگرم چون رویاست

نفسم می گیرد

می گشایم نفسی پنجره را

تا تمامیت تن خود را به هوا بسپارم

آرزومند آرزوهایتان




 


پنجشنبه، 28 اردىبهشت، 1385

انتظار

انتظار

امروز من ايستاده ام

امروز باز هم يک انتظار

در دلم هر لحظه سودايي ديگر است

در وجودم هر زمان شوق رسيدن

آرزوي پر زدن

انتظار ديدن است

گاه گاهي در آسمان چشم تو پر مي زنم

يا که گاهي در خيالت مي رسم

ديدنت

ديدنت اما برايم مثل يک افسانه ي ديرينه است

بر تمام ميله هاي اين قفس

اين قفس از جنس خاک و لحظه ها

رنگ آبي مي زنم

رنگ آبي، رنگ آرزوهاي من است

رنگ آبي، رنگ عشق

رنگ آبي، رنگ توست

در وجودم شوق تو باز شعله مي کشد

در درونم آتشي از مهر تو

باز هم خرمني از عشق برپا می کند

با تمام خستگی

هر روز من استاده ام

بر سر آن کوچه باغ مهربانی

باز هم من استاده ام

در دلم تنها و تنها يک نوا

يک موج، يک فرياد

باز هم يک انتظار

باز هم يک انتظار

 

آرزوند آرزوهايتان




 


چهارشنبه، 2 فروردين، 1385

بهار

بهار

 

بلبل با بال های بلوطین بر بام بلند برجی که بر اثر باد حوادث بر بن نهاده

موکب بهار را بشارت می دهد . دارد می آید ،دو قدم آن طرف تر ایستاده

است ، منتظر ماست . دستت را دراز کنی دست مهربانش را می گیری .

به جای جای طبیعت بی جان می بری تا روح زندگی را ببخشاید .بهار

دختر آفتاب است با همان مهر و زایش ، در خانه هایمان را ، خانه دلهایمان

را برایش باز نگه داریم و گرامیش بداریم .

طلیعه بهار زرین را بر شما شادباش می گویم و آرزوی سلامت و عزت

وسربلندی برای همه شما را داشته و امید بر آن دارم که در سالی که

می آید دوستی تان را استوار تر و مهرتان را گرمتر داشته باشم .

     هر روزتان نوروز        نوروزتان پیروز

 

آرزومند آرزوهايتان




 


شنبه، 6 اسفند، 1384

آه تنهايی


آه تنهایی


ای همیشه در کمین من

پشت این چشمان زردت

از چه لذت می بری در من؟

...

آسمان آبیست

روزها با پرتو خورشید مهمانیست

در سکوت خواب من

شبهای مهتابیست

با خدا هر روز

می گوییم و می خندیم

حس خوب زندگی در قلب من جاریست

پس چرا

من سایه ی سرد تو را

هر روز می بینم؟

...

آه تنهایی

از چه عصیان می کنی در من؟

خسته ام دیگر

خسته از این طرح پر تشویش

ای همیشه در کمین لحظه ها برخیز

من تو را امروز

با امید تازه ایی

تدفین خواهم کرد.

 

آرزو مند آرزوهايتان





 


چهارشنبه، 7 دى، 1384

غروبی غمگين

غروبی غمگين 

من در انديشه آن فصل بهار، در زمستاني سرد ، با دلي رفته ز دست

زير لب مي گويم : كاش مي شد به تو گفت : تو تنها نفس شعر مني ، تو تنها اميد دل نا اميد مني

كاش مي شد به تو گفت : تو بمان ، دور مشو از بر من ، تو بمان تا نميرد دل من . حيف ميدانم من،تو

همان گونه كه بود آمدنت در بهاري زيبا ، در غروبي غمگين ، در سكوتي سنگين ، دل مجنون مرا

زير پا مينهي و مي گذری

 

آرزومند آرزوهايتان




 


پنجشنبه، 3 آذر، 1384

تنها ترين تنها

تنها ترين تنها

 

شبي در انتهاي كوچه تاريك تنهايي ،همان جايي

كه مرز مبهم پايان و آغاز است ، تو را ديدم

نشسته روي سنگي در خراب آباد تنهايي و سر

بر سايه گاه حسرت و اندوه و غمگين از غم

نا مردمي ها ، نا مرادي ها و گريان از غم ويراني

يك عشق و تو تنها ترين تنها و من بي خبر

از قسمت فردا و چندي در كنار هم نشستيم و

نگه كرديم و تو فرياد هاي بي صدايي را كه در عمق

نگاهم بود ، حس كردي و اين حس لطيف و

مبهم و ساده سر آغاز دوستيمان شد .... و بعد از

چند وقتي تو به من گفتي خداحافظ و اين بود آخرين

حرفت و من را در خراب آباد تنهايي رها كردي

و من در سايه گاه حسرت و اندوه و غمگين از غم نا

مردمي ها ، نا مرادي ها و گريان از غم ويرانی

         يك عشق و ... .

 

آرزومند آرزوهايتان




 


يكشنبه، 17 مهر، 1384

غمی غمناک

غمی غمناک

شب سردی است و من افسرده

راه دوری است و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

می کنم تنها ، از جاده عبور

دور ماندند ز من آدم ها

سایه ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غم ها

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر ، سحر نزدیک است

هر دم این بانگ برآرم از دل :

وای این شب چقدر تاریک است !

خنده ای کو که به دل انگیزم ؟

قطره ای کو که به دریا ریزم ؟

صخره ای کو که بدان آویزم ؟

مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل

غم من ، لیک ، غمی غمناک است .

 

آرزومند آرزوهايتان




 


دوشنبه، 14 شهريور، 1384

تنهايی

تنهایی

در اتاقم تنها

با هزاران اندوه

که نبودش پایان

با دلی خسته زدرد

غم تنهایی را می بینم

من چرا میترسم ؟

وبه خود می گویم

تو که تنها بودی

چه در آن تازه بهاری که هنوز

کودکی بیش نبودی

دوستت از بام پرید

دلت از غصه شکست

آسمان با تو گریست

و بهارت دی شد

و تو تنها ماندی

پس چرا میترسی؟

تو که با تنهایی روز وشب

همزادی

تو که با تنهایی عاقبت

خو کردی

هیچ داری تو بیاد؟

هر زمان بال گشودی

تا بپرواز درآیی

بال پرواز تو شکستند

پر پرواز تو بستند

وتوتنها ماندی

وهنوز تنهایی

پس چرا میترسی ؟

 

آرزومند آرزوهايتان




 


پنجشنبه، 6 مرداد، 1384

مداد جادوی گلی !

يادم مياد بچگيام ٬ تو تخت كنار پنجره

مامان برام قصه ميگفت شبا كه خوابم ببره
 
يكی بود و يكی نبود به زير گنبد كبود

گلپونه  كنار حوض٬ توی حياط نشسته بود
 
مداد جادوييه اون ، مدادی بود به رنگ زرد

وقتی كه اون تنها ميشد ٬ روياشو نقاشی ميكرد
 
گلپونهء قصهء ما ٬ آرزوهاشو ميكشيد

نقاشی برجسته میشد ٬ از تو كاغذا می پريد
 
رنگ میگرفت آرزوها ٬ قاطی میشد تو زندگیش

جون میگرفت نقاشی ها ٬ با قلب پاك و سادگیش
 
روزا گذشت و قصه ها٬ همونجا موند تو بچگیم

مداد جادوی گلی ٬ رنگی نداشت تو زندگيم...
 
 
گلی




 


چهارشنبه، 5 مرداد، 1384

مادر روزت مبارک !



 


شنبه، 11 تير، 1384

غم و نا اميدی

 

تا خدا هست که هميشه هست

    دل به دست غم و نا اميدی مسپار .

          تا خدا هست و نمرده است که هرگز نمی ميرد

                          در هيچ شرايطی خود را بيچاره مشمار

              ای آنکه گشاينده هر بنده تويی         اين عزت من بس که خداوند تويی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برام دعا کنيد .

                                            آرزومند آرزوهايتان

 

                                                           




 


پنجشنبه، 25 فروردين، 1384

عشق چيست ؟

نقل است که درويشی درآن ميان از

او( حلاج ) پرسيد که عشق چيست ؟

گفت : امروز بينی و فردا بينی و پس

فردا بينی ؛ آن روزش بکشتند و ديگر

روزش بسوختند و سوم روزش به باد

بردادند ؛ يعنی عشق اين است .

برگرفته از تذکرة الاوليا؛ شيخ فريدالذين عطار نيشابوری

 

آرزومند آرزوهايتان




 


دوشنبه، 1 فروردين، 1384

بهار

بهار

نوبهار است و بود پر گل و شاداب چمن

همه گل ها بشکفتند بغير از گل من

حيف باشد دل آزرده به نوروز غمين

اين من امروز شنيدم ز زبان سوسن

هفت شين ساز مکن جان من اندر شب عيد

شکوه و شين و شعب شهقه و شور و شيون

هفت سين ساز کن از سبزه و از سنبل و سيب

سنجد و ساز و سرود و سمنو سلوی و من

هفت سين را بيکی سفره ی دلخواه بنه

هفت شين را بدر خانه بد خواه افکن

صبح عيد است برون کن ز دل اين تاريکی

کاخر اين شام سيه خانه نمايد روشن

رسم نوروز بجای آور و از يزدان خواه

کاورد حلت ها باز به حالی احسن

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هر روزتان نوروز     نوروزتان پيروز

 

آرزومند آرزوهايتان

 

 

 




 


دوشنبه، 17 اسفند، 1383

ارام جان

آرام جان

 

رفت و دريغا از برم آرام جانم ميرود

همراه او با کاروان از تن روانم ميرود

هرگز ندارم طاقتی از بهر دوری ساعتی

اندر پی اش فرياد ها تا آسمانم ميرود

شد در گلو بغضم گره از بخت خود دارم گله

ای وای من ای وای دل آرام جانم ميرود

من تا سحر زاری کنم از ديده خون جاری کنم

چون بنگرم از پيش من آن دلستانم ميرود

تنها نگريد ديده ام تنها نسوزد سينه ام

آتش به جان زين رفتنش تا استخوانم ميرود

ای وای من ای وای من ای وای دل ای وای دل

آرام جانم ميرود گويی که جانم ميرود

 

آرزومند آرزوهايتان

 

 

 

 




 


سه شنبه، 20 بهمن، 1383

برو ای عشق

 

                                    ای عشق

 

برو ای عشق میازارم بیش

از تو بیزارم و از کرده خویش

من کجا واین همه رسوایی ها

دل دیوانه و شیدایی ها

من کجا واین همه اندوه کجا

غم سنگین چنان کوه کجا

من پرستوی بهاران بودم

عالمی روح و دل و جان بودم

تا تو ای عشق به دل جا کردی

سینه را خانه ی غم ها کردی

سوختی بال و پر و جانم را

آرزوهای فراوانم را

دل من خانه رسوایی نیست

غم من نیز تماشایی نیست

کودک مکتب تو جانم سوخت

عشق من گرم دل و جانش کرد

چشمم آموخت به او مستی را

پا نهادن به سر هستی را

بافت با تار امیدم پودش

برد از یاد و نبود و بودش

بوته خشک بیابانی بود

غافل از عالم انسانی بود

اشک شب گشتم و آبش دادم

سنبلش کردم و تابش دادم

آنچه در جان دلم بود صفا

ریختم در دل و جان به وفا

رشته مهر به پایش بستم

تا بگیرد به محبت دستم

تا بتی ساختم از روی نیاز

شد مرا مایه امید دراز

رنگ اندوه به چشمانش بود

در محبت گرو اش جانش بود

روز او بی رخ من روز نبود

به شبش شمع شب افروز نبود

قصه می گفت ز بیماری دل

زغم هجر و گرفتاری دل

زانکه شب تا به سحر بیدار است

باوردم شد که گرفتار دل است

بس که می گفت بیمار دل است

عشق رویایی او فامم کرد

شور دیوانگی اش رامم کرد

پای تا سر همه امید شدم

شعله ور گشتم و خورشید شدم

نرگس فتنه گرش دامم کرد

عشق او منبع الهامم شد

پر از او بودم و جادو بودم

یا نمی دانم که خود را بودم

نقش او بود همه اشعارم

خنده هایم نگهم گفتارم

خوب چون دید گرفتار دلم

آفتی شد پی آزار دلم

قصه ی عشق فراموشش شد

کر ز گفتار دلم گوشش شد

عهد و پیمان همه از یاد ببرد

رنگ اندوه ز چشمانش رفت

لطف و پاکی ز دل و جانش رفت

شد سراپا همه تزویر و ریا

مرد در سینه او مهر و وفا

دگر او مایه امیدم نیست

آرزوی دل نومیدم نیست

آه ای عشق ز تو بیزارم

تا ابد از غم دل بیمارم

برو ای عشق میازارم بیش

از تو بیزارم و از کرده خویش .

آرزومند آرزوهايتان




 


شنبه، 19 دى، 1383

غم دل

" غم دل "

بدل هست مرا غم که گفتن ندارد

چه گویم از این غم شنفتن ندارد

که گوید که با کس غم دل توان گفت

از این غم چه گویم که گفتن ندارد

ببین غنچه خنده روی لب من

که بی رویت ای گل شکفتن ندارد

نشسته غبار غمت بر دل من

غبار غم عشق رفتن ندارد

شبی نیست کاید بچشمم دمی خواب

که شب بی خیال تو خفتن ندارد .

                                            آرزومند آرزوهايتان




 


جمعه، 6 آذر، 1383

عزيز دل

 

یک بار خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد

پس نگو رویای دور از دسترس خوش نیست

فبول ندارم

گرچه جسم به ظاهر خسته است ولی دل دریاییست

تاب و توانش بیش از اینهاست

دوستت دارم

و تاوان آن هر چه باشد ، باشد

دوستت خواهم داشت بیشتر از دیروز

باکی ندارم از هیچ و هر کس که تو را دارم

عزیز دل .




 


سه شنبه، 19 آبان، 1383

صدف

بسترم

صدف خالی

يک تنهايی است

و تو

چون مرواريد

گردن آويز

کسان دگری

 

آرزومند آرزوهايتان




 


  RSS 2.0